چت روم

قالب

پرستوی مهاجر
X
تبلیغات
رایتل
پرستوی مهاجر
 
دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389 :: 11:52 ب.ظ :: نویسنده : فرزانه

هوا گرمه

آفتاب می تابه

هیچ صدایی به جز وزش باد به گوش نمی رسه

ساختمون دانشگاه از دور دیده می شه

.

.

.

یک روز جدید در دانشگاه علوم پزشکی سمنان...



حدودا سه هفته از اومدن من به اینجا می گذره و من تقریبا با همه چیز آشنا شدم و همه چیز طبق روال طبیعی خودش پیش میره.

باید ترم 4 باشم اما به دلیل تلاقی واحدهام با همدیگه یک ترم عقب افتادم، عوضش واحدهام سبک شده!!

واحد های این ترمم خیلی پراکنده هستن و  با بچه های ترم 2 و 3 و 4 کلاس دارم!کلی تنوع!

به خاطر این برنامه ی پراکنده اکثرا تنها هستم چون هیچ کس برنامش با من هماهنگ نیست اما هیچ اشکالی نداره تنهایی هم خودش عالمی داره! 

به جز دوری و دلتنگی خانواده و دوستان ملالی نیست...

امیدوارم که اونها هم همه  خوب باشن




دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1389 :: 04:45 ب.ظ :: نویسنده : فرزانه

نام : فرزانه

موقعیت : 5 کیلومتری جاده ی مشهد-سمنان سایت دانشگاه علوم پزشکی سمنان

کد شناسایی جدید : 871111063




همه چیز مرتبه و طبق روال پیش میره اما من دلم گرفته...

تقریبا 6 روز از ورود من به سمنان می گذره و من  هنوز کاملا عادت نکردم...

محیط اینجا خیلی مشابه محیط دانشگاه علوم پزشکی مشهد هست با این تفاوت که دیگه اون آدم های قبلی اینجا نیستن... دور و برم شلوغه اما شدیدا احساس تنهایی می کنم دلم شدیدا برای اون محیط قبلی و آدم هاش و همینطور خونمون و خانوادم تنگ شده!

دوست دارم برگردم اما می دونم که امکانش نیست و باید به اینجا عادت کنم...




اتاقم توی خوابگاه 4 نفرست. سه تا هم اتاقیام دخترهای خوبی هستن و من خیلی خوب باهاشون کنار میام.

هم کلاسی هام همه توی ساختمون دیگه ی خوابگاه هستن. کم و بیش با همشون آشنا شدم...اکثر بچه ها تهرانی هستن به جز من و 4 نفر دیگه.

از بین هم کلاسی هام یک دوست پیدا کردم به اسم نفیسه که دختر خیلی خوب ومهربونیه و داره کم کم منو با جو کلاس و دانشگاه آشنا می کنه...

کلاسمون جمعا 25 نفره 17تا دختر و 8 تا پسر و جمعیت کم کلاس باعث میشه که استاد کاملا روی کلاس تسلط داشته باشه.

ساختمون دانشکده جالبه و کمی پیچ در پیچ و من هنوز همه ی جاهاش رو بلد نیستم...

در گردشی که تو شهر داشتم  از نماها و دکورهای خونه ها و مغازه ها خوشم اومد.مردم سمنان مردم خوش سلیقه ای به نظر می رسن.

وایرلس خوابگاه هنوز راه اندازی نشده و سایتش هنوز باز نشده به همین خاطر کم تر می تونم بیام اینترنت.

با تغییراتی که توی برنامه به وجود آوردن شاید مجبور بشم 4 واحد از درس های عمومی رو حذف کنم! و با توجه به واحد های دیگه ای هم که از قبل دارم احتمالا یک ترم عقب می مونم...



امیدوارم که گذر زمان همه چیزو حل کنه...

خدایا منو تنها نذار...






سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1389 :: 10:10 ب.ظ :: نویسنده : فرزانه

یکبار دیگه چک می کنم ببینم همه چیز رو برداشتم یا نه....

لباس, وسایل آشپزخونه, پتو, تشک, مدارک لازم و ....

همه چیز مرتبه اما بازم نمی تونم بخوابم...فکر اینکه اونجا چطوریه و چی میشه ذهنم رو مشغول کرده...

یعنی خوابگاهش چطوریه؟از محیطش خوشم میاد؟هم کلاسیام چطورین؟می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم یا نه!درسا, دانشکده, استادا, شهر سمنان...

سوال های خیلی زیادی تو ذهنم هست که از فردا می تونم جوابشون رو پیدا کنم...

واقعا هیجان انگیزه!یک شهر جدید, محیط جدید, دوست های جدید...

البته کمی هم استرس دارم, اولین باریه که این همه از خانوادم دور می شم...

درسته که قبلا هم دور بودم اما خیالم راحت بود که هر وقت اراده کنم می تونم بیام خونه اما الان وضعیت کاملا فرق می کنه...

اما باز هم خوشحالم که می تونم یک زندگی کاملا مستقل رو شروع کنم...

مهم نیست که چقدر سخت باشه چون که من خدارو دارم که هیچ وقت تنهام نذاشته و نخواهد گذاشت...

مهم نیست که سمنان چطور شهریه مهم اینه که مثل همه ی شهرهای دیگه یک آسمون آبی داره, که هر وقت ناراحت شدی می تونی به سرت رو رو به آسمون کنی و از خدا کمک بخوای...

خدایا کمکم کن مثل همیشه که کمکم کردی ...

.

.

.

سمنان من دارم میاممم


پ.ن : در جواب دوستی که برای من پیغام گداشته بودن : همیشه لازم نیست همه ی حرف هارو بیان کرد گاهی طرف مقابل از روی چشمات می تونه همه ی احساساتت رو بخونه!




یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389 :: 01:34 ب.ظ :: نویسنده : فرزانه

 سلام 

 سلام به بهترین بابای دنیا 

 بابایی که بیشتر از جونم دوستش دارم و هر وقت که تو چشماش نگاه می کنم می فهمم که حضورش تو زندگیم چقدر مهمه و اگه نبود شاید من هیچ کدوم از چیزهایی رو که الان تو زندگیم  داشتم نداشتم... 

 وقتی که این وبلاگو درست کردم یکی از هدف هام این بود که یک نامه براتون بنویسم و حرف های  دلم رو توش بگم و بعد بهتون نشون بدم الان که اومدم وبلاگتون و دیدم که شما زودتر از من این کار رو کردی واقعا شرمنده شدم... 

 بابااااااااجون  

واقعا 

واقعا 

واقعا 

 دوستون دارم 

 وقتی که ماجراهای اخیر برام پیش اومد خیلی ناراحت بودم اما وقتی دیدم که خانواده و دوستان و مخصوصا بابای گلی مثل شما دارم فهمیدم این ها مسایلی نیستن که ارزش این رو داشته باشن که به خاطرشون ناراحت باشم... وقایع اخیر باعث شدن که من بیشتر از قبل به شما نزدیک بشم و بفهمم که چه نعمت هایی تو زندگیم دارم...  

از خدا واقعا متشکرم و روزی هزار بار شکرش می کنم که شمارو به من داده فکر نمی کنم که از این بهتر هم چیزی تو دنیا برای من وجود داشته باشه... 

 می دونم همیشه نگران من هستین مخصوصا الان که دارم میرم سمنان که تقریبا دور هم هست اما تو زندگی من شما همیشه الگوی من بودین و سخت کوشی و مقاومت رو از شما یاد گرفتم، مطمئنم هر جای دنیا که برم و حتی اگه تنهای تنها باشم بازم می تونم از پس زندگی بر بیام و اینو همیشه مدیون شما هستم...  

به قول خودتون باید به بچه ها ماهی گیری رو یاد داد نه این که ماهی رو بهشون بدی...  

همیشه دوست دارم که دستهاتون رو ببوسم و بهتون بگم که چقدر دوستتون اما همیشه خجالت می کشم... 

 شما و مامان بهترین هدایای زندگی من هستین...  

ازتون معذرت می خوام اگه گاهی اوقات رفتار درستی ندارم و ناراحتتون می کنم، همیشه به خاطر این موضوع مدت ها عذاب وجدان دارم اما هیچ وقت این شهامت رو نداشتم که یبام و ازتون عذرخواهی کنم و شما هم هیچ وقت به روی من نمیارید و این بیشتر من رو شرمنده می کنه...

بیان کردن احساسات برام واقعا سخته

خدایا ازت می خوام که هیچ وقت این هدایارو از من نگیری...  

خدایا به من کمک کن تا فرزند خوبی باشم و بتونم گوشه ای از زحمت های پدر و مادرم رو جبران کنم... 

 

 به امید سلامتی همه ی مامان ها و باباهای گل روی زمین



یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 :: 11:16 ب.ظ :: نویسنده : فرزانه

روز پزشک

روز پزشک

روز پزشک

روز پزشک

تبریک، اس ام اس، ذوق همه

.

.

.

اما نمی دونم چرا من هیچ احساس خاصی نسبت به امروز ندارم!

اصلا دوست ندارم بهم بگن خانوم دکتر!

به نظر من پزشک کلمه ی خیلی مقدسیه ...

هنوز خودم رو لایقش نمی دونم، دوست دارم وقتی که تونستم جون خیلی ها رو نجات بدم بعدا این روز رو بهم تبریک بگن، فکر کنم اون موقع بهترین احساس توی کل زندگیم بهم دست میده!اینکه منم توی این دنیا مفیدم و دارم مهم ترین چیز توی دنیا یعنی سلامتی آدم هارو تامین می کنم...

چیزی که همیشه ازش می ترسم اینه که این 6 سال باقی مونده بگذره و من پزشک خوب و با اخلاقی نشم...اگه یک وقت برعکس عمل کنم و باعث مرگ آدم ها بشم چی؟!

خدایا یعنی من لایق این مسئولیت خطیر هستم....

.

.

.

.

خدایا چند تا خواهش ازت دارم...

خدایا همه ی مریض هارو شفا بده...

خدایا به من و دوستام و همه ی دانشجوهای پزشکی سراسر دنیا کمک کن تا بتونیم پزشک های خوبی بشیم...

خدایا مارو جلو مریضامون شرمنده نکن...حالا ما به کنار به اون بدبخت ها رحم کن

خدایا یکم به استادها مهربانی عطا کن...(اگه امتحاناشونو آسون تر بگیرن چه بهتر...)

خدایا...

خدایا...

خدایا...

خدایا معذرت می خوام این همه آرزو دارم ولی خوب اگه برآوردشون کنی خیلی خوشحال میشم

منم قول می دم سعی خودمو بکنم...

خدایا بقیه ی آرزوهامو خصوصی بهت می گم اینجا نمیشه مطرح کرد...!

در آخر 

روز پزشک رو به همه ی دکترهای کوچک و بزرگ این مرزو بوم تبریک می گم...انشالله که همگی موفق باشید...





   1      2    >>
 
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 13293